تبليغاتX
ستاره <body>
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

رستگاری من

 

تو را به راستي،

تو را به رستخيز

مرا خراب کن!

که رستگاري و درستکاري دلم

به دستکاري همين غم شبانه بسته است

که فتح آشکار من

به اين شکست هاي بي بهانه بسته است...


14:51 | |




یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387

دروغ

 

بازهم دروغ گفتند!

مردم،دروغ راصبح،با چاي نوشيدند

ظهر،با ناهار

وشب ،با شام خوردند!

مي گويند:

دروغگو دشمن خداست.

اما دروغگوها ازصبح تا شب

ازخدا حرف مي زنند!!

گندم نشان مي دهند وجو مي فروشند

ودرعسل،زهرمي آميزند.

شب ،سرسفره

راديو كه باز مي شود

مرغ پخته هم خنده اش مي گيرد!

 


14:47 | |




سه شنبه یکم مرداد 1387

لبخند

 

 هر گاه در مورد چیزی تردید داشتی لبخند بزن!


18:19 | |




سه شنبه یکم مرداد 1387

بزرگ ترین سد!

 

 بزرگترین سد در برابر صمیمیت این است که

 فکر کنیم دیگران نیز جهان رامانند ما می بینند!


18:18 |




سه شنبه یازدهم تیر 1387

هنر زندگی

 

زندگی هنر نقاشی کردن است بدون استفاده از پاک کن!

 سعی کن همیشه طوری زندگی کنی

 که وقتی به گذشته برمی گردی نیازی به پاک کن نداشته باشی.


19:29 | |




سه شنبه یازدهم تیر 1387

ابلیس

مردی کنار بیراهه ای ایستاده بود.

ابلیس را دید که با انواع طنابها به دوش درگذر است.

کنجکاو شد و پرسید: ای ابلیس ، این طنابها برای چیست؟

جواب داد: برای اسارت آدمیزاد.

طنابهای نازک برای افراد ضعیف النفس و سست ایمان ،

طناب های کلفت هم برای آنانی که دیر وسوسه می شوند.

سپس از کیسه ای طناب های پاره شده را بیرون ریخت و گفت:

این ها را هم انسان های باایمان که راضی به رضای خدایند و اعتماد به نفس داشتند،

 پاره کرده اند و اسارت را نپذیرفتند.

مرد گفت طناب من کدام است ؟

ابلیس گفت : اگر کمکم کنی که این ریسمان های پاره را گره زنم،خطای تو را به حساب دیگران می گذارم ...

مرد قبول کرد .

ابلیس خنده کنان گفت :

عجب ، با این ریسمان های پاره هم می شود انسان هایی چون تو را به بندگی گرفت!!


19:23 | |




جمعه دوم فروردین 1387

بهار مبارک

بوی باران بوی سبزه بوی خاک
شاخه های شسته باران خورده پاک
آسمان آبی و ابر سپید
 برگهای سبز بید
عطر نرگس رقص باد
نغمه شوق پرستو های شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
 نرم نرمک می رسد اینک بهار
خوش به خال روزگارا
 خوش به حال چشمه ها و دشت ها
خوش به حال دانه ها و سبزه ها
خوش به حال غنچه های نیمه باز
 خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز
 خوش به حال جام لبریز از شراب
 خوش به حال آفتاب
 ای دل من گرچه در این روزگار
 جامه رنگین نمی پوشی به کام
باده رنگین نمی نوشی ز جام
 نقل و سبزه در میان سفره نیست
 جامت از ان می که می باید تهی است
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
 ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
 گر نکویی شیشه غم را به سنگ
 هفت رنگش میشود هفتاد رنگ

 


21:18 | |




سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386

طعم تلخ حقیقت

جغدي روي كنگره هاي قديمي دنيا نشسته بود. زندگي را تماشا مي گرد رفتن و ردپاي آن را و آدمهايي را مي ديد كه به سنگ و ستون، به در و ديوار دل مي بندند. جغد اما مي دانست كه سنگها ترك مي خورند و ستونها فرو مي ريزند، درها مي شكنند و ديوارها خراب مي شوند. او بارها و بارها تاجهاي شكسته، غرورهاي تكه پاره شده را لا به لاي خاكروبه هاي قصر دنيا ديده بود. او هميشه آوازهايي درباره دنيا و ناپايداريش مي خواند، و فكر مي كرد شايد پرده هاي دل آدمها ، با اين آوازها بلرزد.

روزي كبوتري از آن حوالي رد مي شد، آواز جغد را كه شنيد، گفت: بهتر است سكوت كني و آواز نخواني، ادمها آوازت را دوست ندارند. غمگينشان مي كني. دوستت ندارند. مي گويند بد يمني و بدشگون، و جز خبر بد، چيزي نداري.

قلب جغد پير شكست و ديگر آواز نخواند.

سكوت او آسمان را فسرده كرد. آنوقت خدا به جغد گفت: آوازخوان كنگره هاي خاكي من! پس چرا ديگر آواز نمي خواني؟ دل آسمانم گرفته است.

جغد گفت: خدايا! آدمهايت مرا و آوازهايم را دوست ندارند.

خدا گفت: آوازهاي تو بوي دل كندن مي دهدو آدمهاعاشق دل بستن اند. دل بستن به هر چيز كوچك و هر چيز بزرگ. تو مرغ تماشا و انديشه اي! و آن كه مي بيند و مي انديشد، به هيچ چيز دل نمي بندد، دل نبستن سخت ترين و قشنگ ترين كار دنياست. اما تو بخوان و هميشه بخوان كه آواز تو حقيقت است و طعم حقيقت تلخ.

جغد به خاطر خدا باز هم بر كنگره هاي دنيا مي خواند.

 * و آن كس كه مي فهمد، مي داند كه آواز او پيغام خداست كه مي گويد: آنچه نپايد، دلبستگي را نشايد *


0:7 | |




سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386


 

سوار بر سفینه ی عشق بر بلندای آبی آسمان
سفر ،از ازل تا عمق بی نهایت
وحسرت خاطره در آبشار زلال چشم
من دیده ام دیدگان مشتاق در تشنگی پر از اشک
من دیده ام دیدگان مشتاق در طغیان رود پر از اشک
در رویای سیاه نور...
این سفینه مواج مارا به کجا می برد؟؟؟


0:5 | |




شنبه بیست و هفتم بهمن 1386

چشم ها را باید شست ...

 

چرا همیشه از آیینه و نور بگوییم
گاهی هم از تاریکی و فولاد بگوییم
گاهی بجای ستودن عشق
آنرا محکوم کنیم
مجازاتش، حقیقت!!
ببیند که به اسم او، چه ها نمیکنند؟
بگذاریم که دلش از خیانت بشکند

گاهی هم صلح را بازداشت کنیم
و بفرستیم به میدان جنگ
بگذاریم که لمس کند وحشت مردن و خون سرخ و گرم

گاهی از صداقت بازجویی کنیم
که تو کجا بودی وقتی که دروغ
دردلها پرسه می زد و ریا می فروخت؟

بیایید گاهی وفاداری را به دادگاه طلاق بفرستیم
و بیاندازیم وسوسه را بر جانش
و بگذاریم زُل زند چشمهای وقاحت بر چشمهایش

گاهی بر گلوی وحدت شمشیر تیز تفرقه گذاریم
بگذاریم بلرزد از وحشت تکه تکه شدن
بگذاریم که بکشد رنج اختیار

گاهی به عصمت گناه تزریق کنیم
بگذاریم تب کند ز لذت
بشناسد پشیمانی

گاهی تعادل را ببریم بر سر پرتگاه افراط
بگذاریم بریزد دلش ز ترس
و بلغزد تلو تلو خوران به درّه تفریط

گاه بِدَریم لباس محرمیت را ز شریعت
بگذاریم تا بچشد عریانی شرم

بگذاریم گاه روح جسدش را غسل دهد
و لمس کند سردی مرگ

گاه دُعا را ببریم به بخش سرطان
بگذاریم ببیند به چشم، درد و یأس

گاه سکوت را بیاندازیم در کندوی همهمه
بگذاریم که کلافگی نیشش زند
نداند چکار کند؟
بدَوَد هر طرف ز مرهم درد

و گاه شعر را بیاندازیم در یک سلول با جفنگ
بگذاریم بیاموزد نا هماهنگی و نا موزونی
و فراموش کند لحظه ای هر چه نظم و حرف شاعرانه و همرنگ


14:54 | |




جمعه نوزدهم بهمن 1386

کودکی

 

زمین را

توپ گردی دیدن

خدا را

قدسرو خانه ی همسایه فهمیدن

مادر را

ــ فقط ده تا ــ

به ده انگشت بوسیدن

چه شیرین است

در دنیای کوچک زندگی کردن!

 


8:27 |




جمعه نوزدهم بهمن 1386

با درختان

 

با درخت رفتی

        با آسمان نیامدی

جاده ها

آرزوهای رمیده ی زمین اند

*

تو نیستی

در ختان در پلک ها

 ستارگان       در پای اسبان وحشی   خشکیدند...

و رود ها .... حوصله ی من اند

*

با درختان رفتی

       با آسمان نیامدی

جاده ها

      آرزوهای آرمیده ی زمین اند

رودها ،حوصله ی من ...

پس کی زاده می شوم

        تا ماه

         برمزارم سنگ شود ؟

 


8:20 | |




پنجشنبه بیستم دی 1386

گاه چه ساده می شود ...

 

گاه چه ساده می شود نگاه را خلاصه کرد

       سپید را عبور دا د .... سیــاه را خلاصه کرد

            به خنده لب گشود باز که آه را خلاصه کرد

                        به نیتی درست و پاک گناه را خلاصه کرد

                                  قدم به آسمان نهاد و راه را خلاصه کرد ...

 


12:47 |




یکشنبه دوم دی 1386

خیال

 

برون نــمی رود زخـــــاطرم خیال وصـــــالت

گرچه نیست وصالی ولی خوشم به خیالت

                                            


16:47 |




یکشنبه دوم دی 1386

یادت

 

 

به جنگل سوخته ی خاطراتم سوگند !

                     که درخت  "یادت " را باغبان خواهم بود

                                                                        تا ابد !


16:44 |




یکشنبه دوم دی 1386

چشمانم،چشمانت...

 

هر صبح قبل از این که لبخند خورشید را بنگرم به شوق دیدارت پنجره را می گشایم ؛

 ای کاش چشمانم یارای دیدن تو را داشت

          و من لحظه ای را برای دیدنت از دست نمی دادم!


16:40 | |




یکشنبه دوم دی 1386

باران پرستم!

 

   تــوبــــارانی و من باران پرستــــم

   تو دریــــایی و من مـوج تو هستم

   اگــر روزی بـپرسی باز گــــــویم :

   تو من هستی و من نقش تو هستم


16:35 |




دوشنبه چهاردهم آبان 1386

روزگار

 

                      ما را چو  روزگار  فراموش  کردی ...

                      جانا! شکایت از تو کنم یا روزگار ؟!


19:1 |




دوشنبه چهاردهم آبان 1386

شب

 

شـــــــب بود و شمع بود و من بودم و غم

                 شب رفت و شمع سوخت و من ماندم و غم


18:50 |




دوشنبه چهاردهم آبان 1386

فراموشیم ما ...

 

هیچ کس مارا نمی آرد به خاطر ای عجب!

یاد عالـــــــــم می کنیم اما فراموشیم ما


18:42 | |




جمعه چهارم آبان 1386

حرف های قناری

 

آن روزها را یادت می آید؟

در دو قایق از طلا

در یکی تو ،در یکی من

زیر آبشار خدا

دو پرنده بودیم

زیر پایمان ، آب روان

ودر آب  ، دو ماهی سرگردان !

در دوردست

دو کبوتر با پروازی هماهنگ

در آسمان بلند ، بالای سر خوشبختی می پریدند

...

فکر می کنم و یادم می آید :

روزها پیش دو قناری داشتم

تنگ هم در قفس

یکی آبی ، یکی سبز

صبح بود

بعد از صدا کردن خدا

به حرف آن دو قناری گوش دادم

و بعد از روزها رهایشان کردم

آنها خسته ولی شاد بودند

با یک پرواز هماهنگ با باد رفتند...

 


10:30 | |




چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386


 

وصل به راحتی ممکن نیست!

همیشه فاصله ای هست و این ترنم موزون تا ابد شنیده خواهد شد:

                     " عشق ، صدای فاصله هاست؛ فاصله هایی که غرق ابهامند..."

و خاصیت عشق این است که همیشه در میان شلوغی ها ،تنهاست!

عشق در دریا غرق شدن است ؛

پس بند بند دلت را برای عشق آماده کن؛

چرا که ناگهان دیر می شود و تا نگاه می کنی ، وقت رفتن است...

 


20:45 |




چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386

تا ته آسمان !

 

وقتی کوچک تر بودم ،دلم می خواست مانند پرنده ها،آن قدر اوج بگیرم تا بتوانم ته آسمان را لمس کنم!

آسمان همیشه نقطه ای بود که آرزو های خوب در آن جا به هم می رسیدند!

وقتی ازپنجره پرواز ها را دنبال می کردم ،بعضی پرنده ها به جایی می رسیدند که اشعه ی خورشید نمی گذاشت آن ها را ببینم.

با خود فکر می کردم:آدم ها برای رسیدن به آسمان باید دلی بزرگ داشته باشند.

و اینک که بزرگترشده ام ،

فکر می کنم:

                  آسمان از آن زمان دورتر به نظر می رسد!!


20:37 | |




پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386

قرص ماه

 

  تو را سپید و هرچه جز تو را سیاه می کشم

    به چشم تو که می رسم،سه بار آه می کشم

         گلی؟ستاره ای؟پرنده ای؟ فرشته ای؟چه ای؟

                   تو کاملی،تو را شبیه قرص ماه می کشم!

 


14:23 | |




چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386

اندکی تأمل

 

زیاد در شاخ و برگ فرو مرو مبادا که فراموش کنی که بخشی از درخت را می نگری وزیاد در درخت فرو مرو مبادا فراموش کنی که بخشی از جنگل را نظاره می کنی .

آگاهی از وجود جنگل،خالق حس کلیت و جهان شمول است و حس تعلق خاطر،چیزی است که انسان ها را به هم پیوند می دهد و آن ها را از خرد شدن به هزاران ویژگی خود مدارانه حفظ می کند...

                                                        "  ماریو بارگاس یوسا  "


13:36 | |




شنبه هفدهم شهریور 1386

تو مرا داری!

 

در اوج دلتنگی و دلشکستگی،در نهایت بغض و بی کسی،

زمانی که همه فراموشت کرده اند و محبت و دوستی رااز تو دریغ می کنند،

آن زمان که دستی نمی بینی تا به یاریت بشتابد و شانه های غمگین و خسته ات را

پناهی باشد،بدان که همیشه گوش شنوایی منتظر شنیدن غصه های توست...

آرام غصه هایت را بگو و از شکستن بغض های کهنه ات و جاری شدن اشک های

بی بهانه ات شرم نکن!


4:47 |




شنبه هفدهم شهریور 1386

ما و دیگران

 

هر کس بد ما به خلق گوید      ما چهره به غم نمی خراشیم

          ما خوبی او به خلق گوییم       تا هر دو دروغ گفته باشیم


4:27 | |




چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386

الهی...

 

الهی!

هرچه دوست داشتم٬ از من گرفتی و به هرچه دل بستم٬ دلم را شکستی و به هر چیزی که عشق ورزیدم٬ نابودش کردی و هر کجا که قلبم ارامش یافت ٬تو مضطرب و مشوشش نمودی!

هروقت دلم به جایی استقراریافت٬اواره ام کردی و هر زمان به چیزی امیدوار شدم٬امیدم را ناامید نمودی

تا...

تابه چیزی دل نبندم و کسی را به جای تو نگیرم و جز تو به کس دیگر و نقطه ی دیگر٬ارامش نیابم و تو را بخواهم و تورا بخوانم و تو را بجویم وتو را پرستش کنم...

الهی!

انچنان عشقت را در دلم جایگزین کن که جایی برای دیگری باقی نماند و انچنان روحم را تسخیر کن که هوای دیگری نکند و انچنان همه ی هستیم را از وجود خود پر کن که از همه کس و همه چیز بی نیاز باشم.

 


15:53 | |




سه شنبه سیزدهم شهریور 1386

جاده...

 

تنها به درد سوهان کشیدن ناخن هایم می خورد

                                    - جاده -

            وقتی تو

                    در دور دست هایش نمی رویی...

 


17:54 | |




پنجشنبه هشتم شهریور 1386


 

شناختنت بي گناهترين گناهم بود، يافتنت بهانه دلم و خواستنت نيازم و با تو بودن آرزويم و تو را گم کردن، پيدايش سراب بود. تو مانند پرستو آمدي و به دورترين ديار غربت رفتي. بي تو ثانيه ها تکراري شده اند و آيينه چيزي جز سراب را نشان نمي دهد و شقايق غريبي مي کند و جاده در انتظار مسافر است و هنوز دلم بدون تو بهانه مي گيرد و من آرزوهايم را عاشقانه زمزمه مي کنم و منتظرت هستم.
سحر مي آيد و چشمهاي من به افق خيره است. هوا دلنشين است ومن نگران كه مبادا امروز مثل فردا سپري شود. هر روز من مثل ديروز است . چشمهاي من نگران به در است .هر روز اينطور است . عادت كرده ام به اين روزها . هر روز مثل هر روز است. فقط براي من اين روزها مي آيد و مي رود.
 

13:37 | |






ستاره